آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

193.اولین بالا رفتن از پله

امروز برای اولین بار از پله رفتی بالا:* نمیدونم قبلا هم میتونستی یا نه! چون پله نداشتیم تو خونه و تو دماوند هم جذب نشده بودی ... ولی صبح یهو مامان صدام کرد آرامممممممممم بدو حواست به این باشه:) ...
15 تير 1392

191.کارهای جدید

چند روزه چیزی که بهت میدم ذوق میکنی ولی از نوع بیصدا:*  احساس مالکیتت زیاد شده نسبت به لوازمت:) زیپ باز میکنی برای من!:) زیپ کیفت رو باز میکنی:) دستت رو میگیریم تاتی تاتی میکنی - یک دستی:* - باز غذا نمیخوری:( آهان اون روز میگی بابا دَ دَ :* گفتم نه مامان جان ما ددییم بابا خونه:)) دیگه چیزی میخوری میگم بده به مامان قشنگ میاری سمت دهن من:* مخصوصا پستونکت رو! حتی اگه نگیم هم میاری سمت دهن ما:) یاد گرفتی تو آب فوت کنی:* هرچی میخوای بخوری کلی قل قل میکنی تا بخوری:) یادم بیاد بازم مینویسم:)
15 تير 1392

192.دماوند

دیروز آبگوشت پختم ... یعنی از عصر داشت میپخت ... مرتضی گفت ظهر بگو مامان اینا هم بیان اینجا ... منم هوس کردم بجای اینکه بیان اینجا غذامون رو برداریم بریم دماوند! افشین اینا هم اونجا بودن آبگوشت هم دورهمی میچسبه ... خلاصه جمع کردیم و رفتیم ... عجب چیزی شده بود ... دیگه استخووناشم نرم شده بود:دی بدبخت تقریبا 1 روز پخته بود!  تا شب اونجا بودیم و بعد راه افتادیم ... رسیدیم سر جاده دیدیم اوووووووووووووه چه ترافیکی ... خلاصه که دوباره دور زدیم و برگشتیم شب همونجا موندیم:) البته آمیتیس نمیدونم چرا اونجا بد میخوابه:( شب پدرمون رو درآورد ولی لااقل تو اون ترافیک برنگشتیم:) نکته ی جالب این دماوند این بود که آنیتا داشت غذا میخورد ... به ماست که...
14 تير 1392

190.عکس مشهد!

اینم یه سری عکس از مشهد و خریدامون!  اینجا تو حرم ه ... این نی نی هم اسمش محمدحسین بود فک کنم! و 3 ماه بزرگتر از آمیتیس:) تنها جاییکه بچه م شاد شد و خندید همینجا بود بقیه ش رو داشت گریه میکرد یا پیف میکرد:دی اینم ما در حرم! اینم عروسکی که خاله شهرزاد برات گرفت:) اینم انگری بردی که خودت خریدی درواقع:* از اونجایی که جای خاصی نرفتیم عکس هم زیاد نداریم:( مقداری نیز خرید کردم که بدرد وبلاگ تو نمیخوره:)   ...
13 تير 1392

189.ساری

ما یه دوست قدیمی داریم به اسم عمو مجید و خاله فهیمه ... این دوستای گلمون در حقیقت  مجید هم دانشگاهی دایی آرش بوده ولی خوب خیلی با هم دوستیم ... الان یکسالی میشه که رفتن عمان زندگی میکنن ... فهیمه هفته ی پیش برام اس ام اس داد که 1 ماه اومدن ایران ... برگشتنه از مشهد گفتم بریم ببینیمشون ... خلاصه رفتیم ساری !  بسیار بسیار گرم بود و شرجی! رسما کلافه شدیم از گرما ... شب رسیدیم و بعد از چاق سلامتی :) خوابیدیم و فردا صبحش هم رفتیم بازار گردی:) و عصری هم برگشتیم:) بسیار خوب بود و خوش گذشت با وجود کم بودنش:) ولی واقعا دلمون براشون تنگ شده بود:) راستی خاله زحمت کشیده برای شما لباس های خوشگل آورده :* ...
12 تير 1392

188.اولين حرم دخترك

امروز عصرى بردمت حرم ، واى پدرم رو درآوردى:( خيلى خيلى اذيت كردى:( صداى مامانى هم حتى دراومد! فقط اونجا يه نى نى ديدى كه ٣ ماه ازت بزرگتر بود ولى ماشالا بنظر خيلى بزرگتر ميومد ، كلى باهاش بازى كردى و خنديدى:) همسفرهامون هم با اينهمه اذيتى كه تو كردى اصلاااااااا نگفتن اينا هم با مائن! يه حركتى! يه دستى، بشكنى!!! چيزى! همه تو اتوبوس اومدن پيشت بجز اونا!!! تازه پياده و سوار كردن كالسكه به اون گندگى هم با من و مامان بود!!! احمدآقا اصلا به روى خودش نياورد! حتى يه آقاى مهربونى اومد كمكمون كه اون نيومد! مامان ميگه از اول اينجورى بودن! ميگه اون زمونا ميرفتن براى سيامك خوراكى ميگرفتن براى افشين و آرش نميگرفتن! يه خوردنى مهم نيست ها،نفس كار مهمه! من اگ...
10 تير 1392

187.حرم

ديشب بالاخره رفتم حرم ، مامان موند خونه پيش شما و با خانوما رفتيم حرم ... امروز از صبح هتل بوديم و اساسى كلافه ، ظهر هم مامانى رفت از پسران كريم چلو گوشت خوشمزه خريد و آورد خونه! يعنى حتى برا غذا هم نيومدن بيرون! همسفراى تنبلى داريم :( عصرى حسابى كلافه بودم و گفتم ديگه بريم خسته شدم !!! آخه ١٠٠٠ كيلومتر نيومديم كه بشينيم تو هتل كه! خوب خونه مون نشسته بوديم ديگه! زنگ زدم به خاله شهرزاد و خاله لطف كرد اومد و باهم رفتيم گردش ، ياسى دوست داشتنى هم باهاش بود و كلى خوشحال شدم ديدمش:* رفتيم خيابون سجاد راه رفتيم و بعد رفتيم كافى شاپ شوگر و كيكهاى خوشمزه خورديم:) راستى اون پارك ديروزيه اسمش خورشيد بود:دى بعد رفتيم دنبال عموى مهربون همسر خاله و بعد...
9 تير 1392